تبلیغات
جملات زیبای عاشقانه فیس بوکی , مطالب خفن جالب - مطالب داستان كوتاه

جملات زیبای عاشقانه فیس بوکی , مطالب خفن جالب

گشت و گذار در اینترنت , جملات زیبا , فیسبوکی , عكس عاشقانه , متن عاشقانه , داستان , طنز

شنبه 14 اردیبهشت 1392

در سفر بودا به دهی زنی مجذوب سخنان او شد و از او خواست تا مهمان وی باشد.
کدخدا به بودا گفت :
«این زن، فاحشه است به خانه‌ی او نروید»
بودا به کدخدا گفت :
«یکی از دستانت را به من بده»
کدخدا یکی از دستانش را در دستان بودا گذاشت .
آنگاه بودا گفت :
«حالا کف بزن» کدخدا گفت: « هیچ کس نمی‌تواند با یک دست کف بزند»
بودا پاسخ داد :
هیچ زنی نیز نمی تواند به تنهایی بد و هرزه باشد، مگر این که مردان نیز هرزه باشند .
مردان و پول‌هایشان از این زن، زنی فاحشه ساخته‌اند .
به جای نگرانی برای من نگران خودت و مردان دهکده ات باش

عکس هرزه

  • نظرات() 
  • چهارشنبه 21 فروردین 1392

    پیرمردى با پسر او کنار رودخانه زندگى مى‌کرد. روزى سیل آمد و کلبهٔ آنها را خراب کرد. ابراهیم توانست خود را با شنا کردن نجات دهد. مدتى بعد گاوچران مرد ثروتمندى شد. روزى مردى یک گوساله به او داد. شب ابراهیم در خواب دید یک ماه از پیشانى‌‌ او ، یک ستاره از یک طرف و یک ستاره از طرف دیگر صورت او درآمده است. این خواب را سه‌بار دید. ابراهیم به خانهٔ قاضى رفت. گوساله را به او داد تا قاضى خواب او را تعبیر کند. قاضى گفت: معلوم نیست خواب تو در کجا اتفاق مى‌افتد. ابراهیم رفت و رفت تا رسید به شهری. در گوشه‌اى دو تا اسب دید. ابراهیم تصمیم گرفت شب را همانجا بماند. ناگهان صدائى شنید که مى‌گفت: 'ابراهیم بگیر!' ابراهیم بلند شد و هرچه اسباب از آن طرف دیوار مى‌دادند، مى‌گرفت و روى اسب‌ها مى‌گذاشت. صدا گفت: دست مرا بگیرد بالا بیایم. ابراهیم دست صاحب صدا را گرفت و چشم او افتاد به دختر بسیار زیبائی. دختر گفت: ابراهیم سوار اسبت شو تا برویم. سوار شدند و رفتند.


    ادامه مطلب

  • نظرات() 
  • یکشنبه 7 خرداد 1391

    در اوزاکای ژاپن ، شیرینی‌سرای بسیار مشهوری بود
    شهرت آن به خاطر شیرینی‌های خوشمزه‌ای بود که می‌پخت .
    مشتری‌های بسیار ثروتمندی به این مغازه می‌آمدند ، چون قیمت شیرینی‌ها بسیار گران بود.

    ادامه مطلب

  • نظرات() 
  • شنبه 23 اردیبهشت 1391

    یه افسر پلیس ماشین پر سرعتی رو متوقف می کنه.
    افسر میگه:من سرعت 80 مایل در ساعت رو برای ماشینتون ثبت کردم.

    راننده میگه:خدای من،من ماشین رو سرعت 60 مایل کروز کرده بودم فکر کنم رادارتون نیاز به تنظیم داره.

    ادامه مطلب

  • نظرات() 
  • سه شنبه 5 اردیبهشت 1391

    پس از ۱۱ سال زوجی صاحب فرزند پسری شدند. آن دو عاشق هم بودند و پسرشان را بسیار دوست داشتند. فرزندشان حدوداً دو ساله بود که روزی مرد بطری باز یک دارو را در وسط آشپزخانه مشاهده کرد و چون برای رسیدن به محل کار دیرش شده بود به همسرش گفت که درب بطری را ببندد و آنرا در قفسه قرار دهد. مادر پر مشغله موضوع را به کل فراموش کرد.

    ادامه مطلب

  • نظرات() 
    • تعداد صفحات :6
    • 1  
    • 2  
    • 3  
    • 4  
    • 5  
    • 6  

    آمار وبلاگ

    • کل بازدید :
    • بازدید امروز :
    • بازدید دیروز :
    • بازدید این ماه :
    • بازدید ماه قبل :
    • تعداد نویسندگان :
    • تعداد کل پست‌ها :
    • آخرین بازدید :
    • آخرین بروز رسانی :