تبلیغات
جملات زیبای عاشقانه فیس بوکی , مطالب خفن جالب - مطالب داستان ها و افسانه ای ایرانی

جملات زیبای عاشقانه فیس بوکی , مطالب خفن جالب

گشت و گذار در اینترنت , جملات زیبا , فیسبوکی , عكس عاشقانه , متن عاشقانه , داستان , طنز

دوشنبه 19 فروردین 1392

صدها سال پیش در آذربایجان امیرى زندگى مى‌کرد که بسیار هنردوست بود. روزى دو تن از رعایا به منظور حل اختلافى که با یکدیگر داشتند نزد امیر آمدند. یکى از آنها زرگرى هنرمند بود و دیگرى مردى بى‌کاره. پس از آن که حرف‌هاشان را زدند، امیر فهمید که حق به جانب مرد بى‌کاره است. اما دستور داد مرد بى‌کار را تنبیه کنند و حق را به زرگر داد. مشاور امیر از این‌گونه قضاوت ناراحت شد و علت را پرسید. امیر پس از اینکه حاضرین رفتند رو به مشاور کرد و گفت: من مى‌دانم که حق به جانب مرد بى‌کاره بود. ولى براى حکمى که کردم دلیل دارم. چند سال پیش اتفاقى برایم افتاد که تصمیم گرفتم همیشه از هنرمندان حمایت کنم. حتى اگر آنها گناهکار باشند، تا مردم مجبور شوند به فرزندانشان هنر و صنعت بیاموزند.سال‌ها قبل که پدرم زنده بود، روزى مشغول گفتگو دربارهٔ صنعت بود. من مشتاق شدم که هنرى بیاموزم. تمام هنرمندان را دعوت کردم و هر کدام مزایاى هنر خویش را بازگفتند. من از هنر قالى‌بافى خوشم آمد و در این کار ورزیده شدم. روزى با جمعى از همسالانم به قایق سوارى در دریا رفتیم طوفانى سخت در گرفت و قایق ما را شکست. به‌جز من و دو تن از دوستانم بقیه غرق شدند. ما به تخته پاره‌اى چسبیده بودیم. پس از چند روز با امواج دریا به ساحل رسیدیم. مدتى راه‌پیمائى کردیم تا به شهر بغداد وارد شدیم. من چند انگشتر گرانبها داشتم. آنها را فروختم و به اتفاق دوستانم به مسافرخانه‌اى رفتیم تا غذا بخوریم. صاحب مسافرخانه تا ما را دید گفت: معلوم است که شما از بزرگان هستید و اینجا جاى مناسبى براى شما نیست. من خانهٔ تمیزى سراغ دارم که شما مى‌توانید در آنجا راحت باشید. ما قبول کردیم و به آنجا رفتیم

ادامه مطلب

  • نظرات() 
  • پنجشنبه 21 دی 1391

    بازرگانى در شهر بغداد زندگى مى‌کرد و از مال دنیا بسیار داشت. روزى مى‌خواست به سفر حج برود، دار و ندار خود را تبدیل به جواهر کرد و آن‌را در همیانى قرار داد و پیش قاضى برد تا به‌صورت امانت به او بسپرد. قاضى گفت: من امانت کسى را قبول نمى‌کنم، آن‌را بردار و پیش کس دیگرى ببر. بازرگان به درستى قاضى بیشتر مطمئن شد. اصرار کرد که قاضى امانت او را قبول کند. قاضى گفت: من همیان تو را لاک و مهر مى‌کنم، خودت ببر در یکى از قفسه‌هاى دست راست کتابخانه بگذار. بعد از سفر هم بیا و آن‌را بردار. بازرگان قبول کرد. قاضى همیان او را لاک و مهر کرد و بازرگان آن‌را برد و در گوشه‌اى از کتابخانهٔ قاضى گذاشت. بعد به سفر رفت و حج خود را انجام داد و با مقدارى سوغاتى پیش قاضى برگشت. قاضى از گرفتن سوغات امتناع کرد. اما بازرگان اصرار کرد و او پذیرفت. بعد بازرگان سراغ امانتى خود را گرفت. قاضى گفت: کدام امانتی؟ بازرگان نشانى داد. بازرگان گفت: اگر در کتابخانه گذاشته‌اى حتماً همانجا است.

    ادامه مطلب

  • نظرات() 
  • دوشنبه 29 آبان 1391


    دو برادر بودند یکى تاجر و دیگرى خارکش. مرد تاجر هفت پسر داشت و خارکش هفت دختر. از قضا باران سختى باریدن گرفت و هفت شب و هفت روز بارید. مرد خارکش که نتوانسته بود دنبال کار و کسب برود، دست تنگ و گرسنه مانده بود. به توصیهٔ زنش به در خانهٔ برادرش رفت تا پولى از او قرض بگیرد. در خانهٔ تاجر جشن و مهمانى بود، مرد خارکش را به داخل راه ندادند. خارکش ناراحت و نامید بازگشت و همه چیز را تعریف کرد. خارکش و زنش از غصه چشم‌هایشان کور شد. دختر کوچک خارکش، که از این وضع خسته و دلش به درد آمده بود، کوله‌بارى برداشت و راه افتاد. رفت و رفت تا به خرابه‌اى رسید که گربه‌اى آنجا مى‌گشت. گربه یک جن بود. دختر آنجا ماند. بعد از چندى گربه زائید و بعد به زبان آمد و به دختر گفت که پیشش بماند. دختر هفت روز پیش گربه ماند، خواست برود گربه گفت تا چهلهٔ من باش و بعد برو. دختر قبول کرد. روز چهلم، مطلبى به تو مى‌گویم تا عاقبت به خیر شوی. دختر که همین را مى‌خواست پیش او ماند.

    ادامه مطلب

  • نظرات() 
  • پنجشنبه 30 شهریور 1391


    زن و شوهرى بودند که دو پسر و دو دختر داشتند. دخترها ازدواج کرده بودند. پسر بزرگ‌تر هم زن گرفته بود و پیش پدر و مادرش زندگى مى‌کرد. قباد که پسر کوچکتر بود، زن نگرفته بود. همهٔ افراد خانواده به‌جز قباد آدم‌هاى ساده لوحى بودند. روزى مادر قباد به او سفارش کرد که زن بگیرد و آنقدر اصرار ورزید تا قبال قبول کرد. مادر هم رفت و دختر خوب‌روئى براى قباد خواستگارى کرد و آنها زن و شوهر شدند. و زندگى خود را در خانهٔ پدر قباد شروع کردند.

    روزى از روزها یک کاسهٔ چینى از دست زن قباد افتاد و شکست. او که شنیده بود اگر تازه عروس در ماه اول ازدواجش ظرفى را بشکند، شوهرش او را دوست نخواهد داشت، ترسید.

    ادامه مطلب

  • نظرات() 
  • چهارشنبه 24 اسفند 1390

    یکی بود, یکی نبود. پیر مردی بود به نام عمو نوروز که هر سال روز اول بهار با کلاه
    نمدی, زلف و ریش حنا بسته, کمرچین قدک آبی, شال خلیل خانی, شلوار قصب و گیوه تخت
    از کوه راه می افتاد و عصا به دست به سمت دروازه شهر می آمد

    ادامه مطلب

  • نظرات() 
    • تعداد صفحات :4
    • 1  
    • 2  
    • 3  
    • 4  

    آمار وبلاگ

    • کل بازدید :
    • بازدید امروز :
    • بازدید دیروز :
    • بازدید این ماه :
    • بازدید ماه قبل :
    • تعداد نویسندگان :
    • تعداد کل پست‌ها :
    • آخرین بازدید :
    • آخرین بروز رسانی :