جملات زیبای عاشقانه فیس بوکی , مطالب خفن جالب

گشت و گذار در اینترنت , جملات زیبا , فیسبوکی , عكس عاشقانه , متن عاشقانه , داستان , طنز

شنبه 28 مرداد 1391


یک روز بعد از ظهر وقتی اسمیت داشت از کار برمی گشت خانه، سر راه زن مسنی را دید که ماشینش خراب شده و ترسان توی برف ایستاده بود. اون زن برای او دست تکان داد تا متوقف شود.اسمیت پیاده شد و خودشو معرفی کرد و گفت من اومدم کمکتون کنم.زن گفت صدها ماشین از جلوی من رد شدند ولی کسی نایستاد، این واقعا لطف شماست.وقتی که او لاستیک رو عوض کرد و درب صندوق عقب رو بست و آماده رفتن شد، زن پرسید: "من چقدر باید بپردازم؟"و اسمیت به زن چنین گفت: "شما هیچ بدهی به من ندارید. من هم در این چنین شرایطی بوده ام. و روزی یکنفر هم به من کمک کرد. همونطور که من به شما کمک کردم.اگر تو واقعا میخواهی که بدهیت رو به من بپردازی، باید این کار رو بکنی.نگذار زنجیر عشق به تو ختم بشه!"

ادامه مطلب

  • نظرات() 
  • شنبه 12 فروردین 1391

    روزی حضرت سلیمان مورچه ای را در پای کوهی دید که مشغول جابجا کردن خاک های پایین کوه بود. از او پرسید: چرا این همه سختی را متحمل می شوی؟ مورچه گفت: معشوقم به من گفته اگر این کوه را جابجا کنی به وصال من خواهی رسید و من به عشق وصال او می خواهم این کوه را جابجا کنم. حضرت سلیمان فرمود: تو اگر عمر نوح هم داشته باشی نمی توانی این کار را انجام بدهی. مورچه گفت: تمام سعی ام را می کنم... حضرت سلیمان که بسیار از همت و پشت کار مورچه خوشش آمده بود برای او کوه را جابجا کرد. مورچه رو به آسمان کرد و گفت: خدایی را شکر می گویم که در راه عشق، پیامبری را به خدمت موری در می آ ورد... تمام سعی مان را بکنیم، پیامبری همیشه در همین نزدیکی ست...

  • نظرات() 
  • دوشنبه 31 مرداد 1390


    استادی درشروع کلاس درس، لیوانی پراز آب به دست گرفت. آن را بالا گرفت که همه ببینند. بعد از شاگردان پرسید: به نظر شما وزن این لیوان چقدر است ؟

    شاگردان جواب دادند: ۵٠ گرم ، ١٠٠ گرم ، ١۵٠ گرم

    استاد گفت : من هم بدون وزن کردن ، نمی دانم دقیقا وزنش چقدراست.

    اما سوال من این است : اگر من این لیوان آب را چند دقیقه همین طور نگه دارم، چه اتفاقی خواهد افتاد.

    شاگردان گفتند : هیچ اتفاقی نمی افتد .

    استاد پرسید : خوب ، اگر یک ساعت همین طور نگه دارم ، چه اتفاقی می افتد ؟

    یکی از شاگردان گفت : دست تان کم کم درد میگیرد.

    حق با توست . حالا اگر یک روز تمام آن را نگه دارم چه ؟

    ادامه مقاله را اینجا بخوانید

  • نظرات() 
  • یکشنبه 30 مرداد 1390


     پیرمردی نزد شیوانا آمد و با غرور گفت: "من در کل عمرم هیچ وقت با سختی و درماندگی رو به رو نشده ام و همیشه بدون هیچ مشکل و دست اندازی در جاده زندگی قدم زده ام. تعجب می کنم بعضی آدم ها این قدر در زندگی بالا و پایین و فراز و نشیب های جورواجور را تجربه می کنند در حالی که می توانند مثل من زندگی آرامی داشته باشند."

    شیوانا پرسید:

    "در این سالیان طولانی عمرت به چه کاری مشغول بوده ای؟"


    ادامه مقاله را اینجا بخوانید

  • نظرات() 
  • یکشنبه 23 مرداد 1390


    هر وقت دلش می گرفت به كنار رودخانه می آمد. در ساحل می نشست و به آب نگاه می كرد. پاكی و طراوت آب، غصه هایش را می شست. اگر بیكار بود همانجا می نشست و مثل بچه ها گِل بازی می كرد.

    آن روز هم داشت با گِل های كنار رودخانه، خانه می ساخت. جلوی خانه باغچه ایی درست كرد و توی باغچه چند ساقه علف و گُل صحرایی گذاشت.

    ناگهان صدای پایی شنید برگشت و نگاه كرد. زبیده خاتون (همسر خلیفه) با یكی از خدمتكارانش به طرف او آمد. به كارش ادامه داد. همسر خلیفه بالای سرش ایستاد و گفت:

    -بهلول، چه می سازی؟

    بهلول با لحنی جدی گفت:

    -بهشت می سازم.


    ادامه مقاله را اینجا بخوانید

  • نظرات() 
    • تعداد صفحات :3
    • 1  
    • 2  
    • 3  

    آمار وبلاگ

    • کل بازدید :
    • بازدید امروز :
    • بازدید دیروز :
    • بازدید این ماه :
    • بازدید ماه قبل :
    • تعداد نویسندگان :
    • تعداد کل پست‌ها :
    • آخرین بازدید :
    • آخرین بروز رسانی :

    شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات