دریا نیستم

تا موج هایم 

چشم هایت را خیره کند

باد نیستم

تا موهایت را نوازش کنم

کوه نیستم

تا شانه ام،ازدرد هایت خانه بسازد

من فقط یک مرد خیالاتی ام

مردی که هرشب با فکرهای تازه اش می خوابد

و صبح به آن 

زندگی می بازد!





http://peb30.mihanblog.com/
تو نیستی

با چین های دامنت

با سپیدی پشت پلک هایت

چه کسی آفتاب را از پشت بام خانه ی ما جمع کرد؟

سرما درخت های گیلاس را می خشکاند

و تنهایی را در خانه حبس می کند

کاش می توانستم به پارک بروم

و خودم را کمی خوشحال کنم

مورچه ها شیرینی های بادامی ام را بردند

حبه های کوچک قند را

کاش می توانستم

با انگشت هایم پرده را بالا بزنم

سرم را بچرخانم

و پلک های وامانده ام را ببندم

تو نیستی

و مرگ می تواند

با دندان های مورچه ای بر من غلبه کند.


http://peb30.mihanblog.com/


روزهای آخر ماه

همین دم دمای ندیدنت

پشت ماه هم از غصه خم شد

نه پرس و جو میکنی نه حالم خوب است

دیگر نه فال حافظی برایت میگیرم

نه یوسف گمگشته ای می آید

تو فاتحه ی تمام کتاب ها را بخوان

حوصله ی شیرین و فرهاد

کوه و تیشه و کلیشه ندارم

روی دستمال جیبی تو ابر گلدوزی میکنم

پا به ماه رفتنم

باد حالا از سرخی گونه های گیلاس میگذرد

از لابه لای یاسی که سال هاست خم شده

روی

خم 

کوچه باغی

که به بن بست می رسد



مکث میکنم

بن بست ها همیشه به آسمان ختم می شوند