روزی ، یک پدر روستایی با پسر پانزده اش وارد یک مرکز تجاری می شوند. پسر متوّجه دو دیوار براق نقره*ای رنگ می شود که به شکل کشویی از هم جدا شدند و دو باره به هم چسبیدند، از پدر می پرسد: این چیست ؟

پدر که تا به حال در عمرش آسانسور ندیده می گوید:

پسرم، من تا کنون چنین چیزی ندیده ام، و نمی دانم .

در همین موقع آن ها زنی بسیار چاق را می بینند که با صندلی چرخدارش به آن دیوار نقره ای نزدیک شد و با انگشتش چیزی را روی دیوار فشار داد، و دیوار براق از هم جدا شد ، و آن زن خود را به زحمت وارد اتاقکی کرد. دیوار بسته شد. پدر و پسر ، هر دو چشمشان به شماره هایی بر بالای آسانسور افتاد که از یک شروع و بتدریج تا سی رفت. هر دو خیلی متعجب تماشا می کردند که ناگهان ، دیدند شماره*ها به طور معکوس و به سرعت کم شدند تا رسید به یک، در این وقت دیوار نقره ای باز شد، و آن ها حیرت زده دیدند، دختر ۲۴ ساله ای از آن اتاقک خارج شد.
پدر در حالی که نمی توانست چشم از آن دختر بردارد، به آهستگی، به پسرش گفت : پسرم ، زود برو مادرت را بیار اینجا


http://peb30.mihanblog.com/


نمیدونم این چه مصیبتیه که من
نه میتونم شبا بخوابم نه میتونم صبحا از خواب بیدار شم!!!

http://peb30.mihanblog.com/

خواننده های رپ آمریکا و اروپا اگه بفهمن رپرهای ایرانی فقط در اعتراض به دوست دخترشون رپ میخونند،کلن رپ رو کنار میذارن میرن سراغ آهنگهای بندری
http://peb30.mihanblog.com/

بارون خیلی خوبه. خیلی عاشقانه‌س. خیلی نوستالژیکه و خیلی چیزای دیگه هست. تا وقتی که آب تو کفشت نرفته.

http://peb30.mihanblog.com/


دیروز رفتم کبابی نوشته بود: «۱۰۰٪ گوسفندی». بعد از خوردن کباب فهمیدم با من بوده!


http://peb30.mihanblog.com/

کلا بابای من دکتر فامیله....!

هر کی داره می میره بجای اینکه زنگ بزنن

اورژانس زنگ می زنن به بابای من !

بابای منم می گه : بهش گل گاب زبون بدید وشربت سینه...!

فکر کنم بالای هفت هشت نفر از فامیلامون اینجوری مُردن..!!! :)))